در عبور سال ها - بلموت آفابت


سالگرد ازدواج

 

 

دیشب هم گذشت به یه دو نفره ی خودمونی ،به همراه باد های پر سرعتی که دیگه باد نبود طوفان شده بود .جالب بود که برق اکثر مناطق شهر قطع شده بود اما خونه نقلی ما هنوز برق داشت و آخر شب که مهمونی دونفره ما تموم شده بود برقها هم قطع شد و من در حالی که از صدای زوزه ی شدید باد میلرزیدم کنار مهربون مرد زندگیم به این فکر میکردم که خدایا  چقدر تو خوبی.به آدمهایی فکر کردم که الان تو اون طوفان اون بیرون سر پناه درست و حسابی نداشتن.به خودم به تو به زندگیم ...

این هم یه کوچولو از دیشب

یه دسته گل کوچولو ،عاشق السترم

این هم یه شام دو نفره رولت گوشت به همراه دلستر انگوری پیشنهاد میکنم طعمش رو دوست داشتم

 

توی ادامه هم کم عکس از من و همسری هست به دوستانم رمز و میدم

زمان: 2015-06-17 12:08:04

اولین سالگرد ازدواج

 

Delicate Wedding Background

 

امروزی که اومد،بی هیچ استرس مثل سال گذشته،اومد و اروم شد یکی از روزهای اردیبهشتی سال 94 مون ،من و همسر عزیزم یکسال زیر یه سقف زندگی کردیم،الان میتونم بشینم و از دور به زندگیم نگاه کنم مثل یه تابلوی نقاشی و بگم نه اینجاش خوب نشده  اینجاش خوب شده و ...الان میتونم یسری عهد ها و پیمانهای جدید ببندم و یسری ها رو تصحیح کنم.بهر حال هر دوی ما پخته تر شدیم.گاهی ممکنه در قند زندگی یکمرتبه طوفان بیاد .باید کلاهت رو سفت بچسبی که باد نبره و بعد از اینکه گذشت و رد شد تو به راهت ادامه بدی.

دیروز کلی با همسر قدم زدیم .من بعد از پشت سر گذاشتن سه تا امتحان میانترم از روز پنج شنبه وص بح جمعه ساعت 4 بعد از ظهر رسیدم خونه و هر چی تلاش کردم کمی بخوابم تا سر دردم برطرف بشه نشد .به همسر پیشنهاد چای دودی توی باغ پدرم رو دادم و او هم استقبال کرد .

عصر من و آقای همسر و مادر و پدرم توی باغ بودیم و از هوای اردیبهشتی لذت میبردیم بعد مسافتی رو با هم قدم زدیم ،توی مزارع گندم که الان همه سر سبزن،از کنار مزرعه ای گذشتیم که کشاورزش مشغول آبیاری بود(اینجا) و من  لحظه لحظه ی زندگیم رو سپاس میگفتم بخاطر همه داشته هام و نداشته هام که برای من نبوده اصا.

شب لب ایون با صدای جیرجیرکها و سگهای گله که پارس میکردن و سیب زمینی آتیشی گذشت.

زندگی در گذره دریغ اگر لحظه ای رو به کاممون تلخ کنیم.

امروز هم پنجم اردیبهشت سالگرد یک ساله شدنمون رو با یه پیام تبریک به آقای همسر آغاز کرم برای بعد از ظهر میرم یه کیک کوچولو میگیرم بهمراه گل .قبلا دو تا تیشرت خوشرنگ برای همسر گرفتم هر چند میخوام این مناسبت بدون کادو خاصی سپری بشه برام با هم بودنش مهمه .

 

امیدوارم درسم زودتر تموم شه و من کمی نفس بکشم باید بگم درس خوندن در زمان متاهلی واقعا سخته کارهای خونه ،کار اداره و روال زندگی همه و همه تو رو وادار میکنه تند و تند در تکاپو باشی گاهی دلم میخواد از سر کار که میام خونه بعد از یه دوش گرفتن بیام و لم بدم روی مبل و واسه خودم چایی بریزم و کارهای مورد علاقم رو انجام بدم اما یه نگاه به آشپزخونه میندازم اوهههه چقد کار انجام نشده .از رویاش میام بیرون،شبهای امتحان علاقم به آشپزی بیشتر میشه نمونه اش این بود که شب امتحان ویر شام پختنم گرفته بود

 

 

* نمیدونم چرا نمیتونم برای دوستان پیام بذارم ،گفتم بگم حمل بر بی ادبی نشه ،مرضیه جان،مینا جان،داستانی از یک زندگی و ... میخونمتون هر روز

زمان: 2015-06-17 12:08:05

تهران گردی

حس و حال کار کردن نیست.نمیدونم خصلت روزهای بهاری اینه .

مسافرت خیلی خوبی بود هر چند کوتاه بود ولی به من و همسرم خیلی خوش گذشت چهارشنبه صبح زود حرکت کردیم نصف راه رو من نشستم پشت فرمون نصف دیگه رو تا تهران آقای همسر تا هر دو خسته نشیم ظهر مهمون برادر آقای همسر و خانومش بودیم وعصر به اتفاق هم رفتیم برج میلاد خیلی خوب بود من از اونجا اینها رو خردیم و بعد از برج میلاد هم فتیم یه تئاتر کمدی که تا 12 شب کللللی خندیدیم.فرداش روز 13 به در بود تا بحال تجربه این روز رو توی شهر شوغی مثل تهران نداشتم ما که توی شهر های کوچیک هستیم وقتی میریم پیک نیک دوست داریم تا شعاع چند کیلومتریمون کسی نباشه ولی اینجا متفاوت بود رفتیم یه پارک که گل به گله جمعیت نشسته بود خوب بود در نوع خودش تجربه متفاوتی بود .شب اون روز هم مهمون اقوام من بودیم و فردا راهی شهرمون شدیم .به محض رسیدن من رفتم سراغ باغچه که به گلها آب بدم که یهو هوس باغبونی به سرمون زد و آقای همسر یه دستی به سر رو روی باغچه کشید و من هم سریع با ماشین رفتم چند تا جعبه بنفشه و مینا خریدم و آقای همسر زحمتش رو کشید.

تا ببینیم سفر بعدی و مقصد بعدی ما کجاست.

*عکس های مربوط به این پست رو  رو بعدا آپلود میکنم

زمان: 2015-06-17 12:08:06

نوروز 96

اگر بخوام از حال و روز خودمون توی سال جدید بگم یکم برمیگردم به عقب ترش یعنی روزهای انتهایی سال 93 ،روزهای آخر  هر چی که به انتهای سال نزدیکتر میشدیم سرعت من هم زیادتر میشد توی انجام کارهای خونه تکونی تااااا 28 ام که روز عقد کنون برادر آقای همسر بود ساعت  2 قرار محضر بود که عقد توی محضر انجام شد و و بعد ساعت 6 همگی باید میرفتیم منزل عروس  من این بین رفتم آرایشگاه و حتی قرار بود با آقای همسر بریم آتلیه که دیگه وقت نشد بعد از مراسم هم شام و بعد هم خونه پدر آقای همسر که یه جشن خودمونی تر بود و شادی از خودمون درکردیمحسسسابی

دیگه 29 ام سال 93 داشت نفسای آخر خودش رو میکشید و ما هم آماده میشدیم برای استقبال از سال جدید هفت سینم رو چیدم،کمی استراحت و بیدار شدیم برای تحویل سال آقای همسر با عیدی قشنگش واقعال من رو سورپرایز کرد خیلی دوس دارم عیدیش رو همین جا ازت ممونم مهربونم

.از ته دل از خدا خواستم خواسته ها رو انشالا سال 94 پر از خیر و برکت باشه برامون

روزهای آغازی سال نو هم به پاگشا کردن عروس جدید گذشت و عید دیدنی تا امروز که همسر رفت سر کار و ...

امسال اولین سالی بود که من و همسرم زیر یک سقف سال رو تحویل کردیم و میزبان مهمانهامون بودیم

این ها هم عکس شیرینی های عیدم 1 - 2 - 3

زمان: 2015-06-17 12:08:07

اختتامیه / افتتاحیه

سال 93 رو مثه لباسی از تن به دراوردیم و وارد سال 94 شدیم به رسم هر ساله خودم که انیجا ثبت میکردم نعمتهایی که خدا به من داده بود در سال قبل و خواسته ها و ارزوهایی که برای سال نو داشتم الان هم با کمی تاخیر مینویسم از داشته هام و سپاسگزارم به درگاه خدا اونچه رو که در سال 93 به ما بخشید

 

خدایا سال 93 برای من پر از خیر و برکت بود و البته در کنارش کمی ناخوشی اما حضورت رو همیشه و همیشه در کنارم حس میکردم با همه بدی هایی که در خودم سراغ دارم تو من رو تنها نگذاشتی.خدای مهربونم دلم برات تنگ شده ...

در این سال جدید ازت تندرستی و سلامتی میخوام برای عزیزانم همسر و مادر و پدر و عزیزانم و خودم خدایا

در این سال جدید ازت شادی میخوام دل بی کدورت میخوام برای خونه کوچیکمون همیشه صدای خنده و شادی میخوام غم به خودش و ادماش نبینه خدا جونم

در این سال از وجود عیب پوشت انس و الفت خودت رو میخوام .شوق به دیدار و عبادتت برای اهل این خونه نقلی

زمان: 2015-06-17 12:08:08

خونه تکونی میکنیم

اوههههههه از کار خونه که تمومی نداره

از روز پنجشنبه دست به کار شدم اون روز کامل به تمیز کاری دو تا اتاق گذشت،مادر مهربونم از صبح اومد پیشم تا من نرم رو چهار پایه تنهایی واییییی که بودنش چقدر بهم آرامش بخشید طوری که آقای همسر متوجه شده بود.

http://wall.rangirangi.com/wp-content/uploads/2015/02/ec298c25f89bcd56336a8b109eb5fdbb-310x422.jpg

توی کمد ها و کشوها و زیر تخت و کتابخونه همه الان پر از منفذ خالی شدن و دارن نفففس میکشن یه عالمه وسلیه خارج کردم.انرژی های منفی رو تا حد ممکن خارج کردم و دیروز به همراه آقای همسر افتادیم به جون آشپزخونه فکر میکردم تو این یه سالی خیلی کار نداشته باشه ولی تا 9 شب اون تو بودیم و همه جا رو پاکسازی کردیم و قفسه های کابینت هم حس کمد ها رو پیدا کردن.امروزه هم زودتر مرخصی میگیرم و ریزه پاشه ها رو جمع و جور میکنم میمونه سرویس بهداشتی و حموم و هال...

برای هفت سین تخم مرغ خریدم و سبزه ریختم (عدس) تا در بیاد .امسال اولین سالیه که توی خونه خودم سال رو تحویل میکنیم.

دلم میخواد یه روتختی نو بخرم با رنگهای گرم ،کوسن ها رو عوض کنم،و یه تغییری توی خونه بدم

خدایا انرژی های خوب رو به خونمون سرازیر کن

 

- یه خبر دیگه اینکه من نفر اول مسابقات وبلاگ نویسی محل کارم شدم

- یه سوال چه بلایی سر بلاگ اسکای اومده چرا وبلاگ دوستان بلاگ اسکایی خیلی وقته باز نمیشه؟؟؟؟؟

 

برچسب ها: شده بود , کوچولو , زندگیم , طوفان , آقای همسر , توی باغ , قدم زدیم , اینجاش خوب , زندگی , امتحان , کارهای , انجام , علاقم , اینجاش , میتونم , زندگیم , اردیبهشتی , آقای همسر , توی شهر , برج میلاد , خوب بود , تجربه , باغچه , میلاد , رفتیم , مهمون , بودیم , تهران , آقای همسر , سال جدید , تحویل , انجام , میشدیم , روزهای , خودمون , این سال , شادی میخوام , میخوام برای , جدید ازت , سال جدید , میخوام , عزیزانم , خدایا , میکردم , توی خونه , انرژی های , خارج کردم , آقای همسر , وبلاگ , انرژی
زمان: 2015-06-17 12:08:08

واکسن دو ماهگی دخترک

امروز صبح به اتفاق پدرم رفتیم و واکسن دو ماهگی بچکم رو زدیم.الهی بگردم وقتی گذاشتمش رو تخت واسه خودش سرش رو میچرخوند و این ور اونور رو نگاه میکرد خانومه ماما یه دستی به سرش کشید و قربون صدقه اش رفت و گل سرشو ناز کرد یهو امپولو زد تو پاش بچم ضعف کرد تابحال ندیده بودم اینطور گریه کنه پدرم که طاقت دیدن این صحنه رو از پرنیا نداره اینقدر ناراحت شده بود که نگو.اما سریع گرفتمش تو بغلم و تو گوشش صدای هیششششش دراوردم کاری که مواقع دل درد براش انجام میدم و ساکت میشه اینجا هم زود ساکت شد تا چند ساعت اول خوب بود ولی کم کم درداش شروع شد که بهش استامینیفن دادم  الانم خوابیده.بچم با وجود درد که ناله میکنه بازم به روی ما میخنده و من رو عاشق تر میکنه.دخترک خوشروی من.بچه ها فرشته ان .اصلا بوی بهشت میدن.عاشق بوسیدن زیر گلوشم .وقتایی که گریه میکنه با یه حالت نازی میگه مه(کسره)  بعد کم کم گریه اش اوج میگیره من میبوسم زیر گلوشو .بوش میکنم.به قول لیلی الان که شیر میخوره یه لحظه توقف میکنه نگام میکنه و میگه او (ضمه) یه چند باری.یا گاهی خیره میشه به یه جا من شک میکنم نکنه واقعا چیزی اونجا میبینه که من نمیبینم.تلویزیون دوس داره مخصوصا اگه تصاویرش رنگی رنگی باشه. وقتی باهاش حرف میزنیم دست و پا میزنه و میخواد حرف بزنه.

 

برچسب ها: شده بود , کوچولو , زندگیم , طوفان , آقای همسر , توی باغ , قدم زدیم , اینجاش خوب , زندگی , امتحان , کارهای , انجام , علاقم , اینجاش , میتونم , زندگیم , اردیبهشتی , آقای همسر , توی شهر , برج میلاد , خوب بود , تجربه , باغچه , میلاد , رفتیم , مهمون , بودیم , تهران , آقای همسر , سال جدید , تحویل , انجام , میشدیم , روزهای , خودمون , این سال , شادی میخوام , میخوام برای , جدید ازت , سال جدید , میخوام , عزیزانم , خدایا , میکردم , توی خونه , انرژی های , خارج کردم , آقای همسر , وبلاگ , انرژی , میکنه , میکنم
زمان: 2018-05-16 17:45:02

واکسن دو ماهگی دخترک

امروز صبح به اتفاق پدرم رفتیم و واکسن دو ماهگی بچکم رو زدیم.الهی بگردم وقتی گذاشتمش رو تخت واسه خودش سرش رو میچرخوند و این ور اونور رو نگاه میکرد خانومه ماما یه دستی به سرش کشید و قربون صدقه اش رفت و گل سرشو ناز کرد یهو امپولو زد تو پاش بچم ضعف کرد تابحال ندیده بودم اینطور گریه کنه پدرم که طاقت دیدن این صحنه رو از پرنیا نداره اینقدر ناراحت شده بود که نگو.اما سریع گرفتمش تو بغلم و تو گوشش صدای هیششششش دراوردم کاری که مواقع دل درد براش انجام میدم و ساکت میشه اینجا هم زود ساکت شد تا چند ساعت اول خوب بود ولی کم کم درداش شروع شد که بهش استامینیفن دادم  الانم خوابیده.بچم با وجود درد که ناله میکنه بازم به روی ما میخنده و من رو عاشق تر میکنه.دخترک خوشروی من.بچه ها فرشته ان .اصلا بوی بهشت میدن.عاشق بوسیدن زیر گلوشم .وقتایی که گریه میکنه با یه حالت نازی میگه مه(کسره)  بعد کم کم گریه اش اوج میگیره من میبوسم زیر گلوشو .بوش میکنم.به قول لیلی الان که شیر میخوره یه لحظه توقف میکنه نگام میکنه و میگه او (ضمه) یه چند باری.یا گاهی خیره میشه به یه جا من شک میکنم نکنه واقعا چیزی اونجا میبینه که من نمیبینم.تلویزیون دوس داره مخصوصا اگه تصاویرش رنگی رنگی باشه. وقتی باهاش حرف میزنیم دست و پا میزنه و میخواد حرف بزنه.

 

برچسب ها: شده بود , کوچولو , زندگیم , طوفان , آقای همسر , توی باغ , قدم زدیم , اینجاش خوب , زندگی , امتحان , کارهای , انجام , علاقم , اینجاش , میتونم , زندگیم , اردیبهشتی , آقای همسر , توی شهر , برج میلاد , خوب بود , تجربه , باغچه , میلاد , رفتیم , مهمون , بودیم , تهران , آقای همسر , سال جدید , تحویل , انجام , میشدیم , روزهای , خودمون , این سال , شادی میخوام , میخوام برای , جدید ازت , سال جدید , میخوام , عزیزانم , خدایا , میکردم , توی خونه , انرژی های , خارج کردم , آقای همسر , وبلاگ , انرژی , میکنه , میکنم , میکنه , میکنم
زمان: 2018-05-16 17:45:03

ما و پرنبا

پرنیا خانوم خوابه ما از فرصت استفاده میکنیم و به یه سری کارامون میرسیم.باید بگم دنیای مادری یه دنیای خیلی متفاوتی هست با هر مرحله از زندگی یک زن.اولش مثل این میمونه  که انگار پرت شدی تو یه فضای غریب و گیج گیجی،هنوز نتونستی خودت رو با شرایط پیش رو تطبیق بدی ،حتی دنیای زناشویی هم دیگه عوض میشه .کم کم یاد میگیری که با هر موقعیت باید چطور کنار بیای و خودت رو با اون تطبیق بدی،با کم خوابی که روزهای اول واقعا آزار دهنده اس.با کنار اومدن با یه موجود زنده که شیر میخواد باید عوض بشه باید بخوابه و این دور تسلسل این بین هم دل درد داره بازی میخواد نگهداری همه جانبه میخواد.کم کم تجربه به دست میاری که مثلا اگه دل درد کرد چطوری ساکتش کنه تا اوج نگیره گریه هاش.یاد میگیری پطوری به خونه زندگیت برسی وقتایی که اون خوابه و تو دیگه وقت خوابت نیست.

پرنیای ما پنج روز دیگه دو ماهه میشه و من هر روز دلم برای روزهای قبلش تنگ میشه.دییگه حالا با خودش یه حرفایی میزنه منم که به زبون نی نی ها وارد نیستم ولی همراهیش میکنم و اونم ذوق میکنه و تند تند دست و پا میزنه.نگاهش ما رو دنبال میکنه .من رو میشناسه و صدامو که میشنوه آروم میشه.اتاقش رو خیلی دوست داره وقتی میبرمش تو اتاقش عکس پو رو که چسبوندیم به دیوار بهش نشون میدم و میگم پرنیا خرسی!اونم ذوق میکنم و یه خنده دوست داشتنی میکنه که دلم میخواد بخورمش.یه جا خونده بودم که بچه ها یه دقیقه صبر کن الان میام.بذار این کارم تموم بشه میام و اومدم اومدم خالیشون نیس وقتی گریه میکنن مادر باید بالا سرشون حاضر باشه ولی خوب عملا گاهی دستت یجوری بنده که نمیتونی در لحظه حاضر بشی این جور موقع ها پرنیا خانوم با صداهایی که از خودش در میاره غر غر میکنه وقتی میرم بالای سرش میگم چیه مامان چلا غر غر میکنی میخنده و همونجا توسط من باید یه لقه بشه که خودمو کنترل میکنم.شیطونک آب و آب بازی رو خیلی دوست داره وقتی تعویضش میکنم و میشورمش آی کیف میکنه وقتایی هم که میبرمش حموم که نگو ساکت گاهی منو نگاه میکنه گاهی سرش دور تا دور حموم میچرخه تا همه جا رو ببینه.ولی از لباس پوشیدن بعدش متنفره مخصوصا اگر باباییش این کارو انجام بده جیغ و ویغش میره هوا.تقریبا میشه گفت بار اول مادر همسر پرنیا رو برد حموم و وقتی بند نافش افتاد خودم بردمش.

دیروز هم یه سرما خوردگی اومد سراغم و گلو درد خیلی بدی هم داشتم که سریع خودم رو رسوندم دکتر و یه آمپول نوش جان کردم مبادا پرنیا هم مریض شه.

کلا دنیای مادرانه دنیایی پر از مسئولیت و شیرینیه

 

برچسب ها: شده بود , کوچولو , زندگیم , طوفان , آقای همسر , توی باغ , قدم زدیم , اینجاش خوب , زندگی , امتحان , کارهای , انجام , علاقم , اینجاش , میتونم , زندگیم , اردیبهشتی , آقای همسر , توی شهر , برج میلاد , خوب بود , تجربه , باغچه , میلاد , رفتیم , مهمون , بودیم , تهران , آقای همسر , سال جدید , تحویل , انجام , میشدیم , روزهای , خودمون , این سال , شادی میخوام , میخوام برای , جدید ازت , سال جدید , میخوام , عزیزانم , خدایا , میکردم , توی خونه , انرژی های , خارج کردم , آقای همسر , وبلاگ , انرژی , میکنه , میکنم , میکنه , میکنم , دوست داره وقتی , خیلی دوست داره , دوست داره , داره وقتی , خیلی دوست , اونم ذوق , یاد میگیری , پرنیا خانوم , میکنه , پرنیا , میکنم , میخواد , دنیای , اتاقش , خانوم , میبرم
زمان: 2018-05-16 17:45:03

دخمل ما (برای دوستانی که اینستا ندارن)

روزهای مادرانه

روزهای مادرانه من داره میگذره و دخترک در کنار هم زندگی میکنیم عشق میکنم از وجودش از نفس هاش از ذره ذره جون گرفتن و بزرگ شدنش.یکشنبه دخترک ما چهل روزه شد و من عجیب دلم تنگ میشه برای هر روزی که میگذره و بزرگتر میشه دلم میخواد روزها رو نگه دارم  تا اینقدر با سرعت دلبری کردن دخترک رو از من نگیرن.

از نرفتن سر کار لذت میبرم .توی این سالها شدیدا به یه مرخصی این چنینی نیاز داشتم هر چند استراحت اون روزها خییییلی بیشتر بود و الان خواب یه حسرت عمیقه برام ولی حوصله سر و کله زدن با همکار و ارباب رجوع رو اصلا ندارم.بدن خودم داره مقاوم میشه روزهای اول به شدت خسته میشدم و هر روز یه قسمت از بدنم درد میکرد و کوفته میشد ولی الان انگار عادت کرده .

روزها رو خونه پدرم سپری میکنم و گاهی خونه پدر همسر که اگر خونه خودمون باشم میمیرم از گرسنگی چون هم حال غذا درسد کردن نیست هم دخترک مجالش رو نمیده.

گاهی این فرشته ها یه کاری میکنن که دلت میخواد قورتشون بدی.سختی های بچه بزرگ کردن زیاده ولی شیرینی هاش به مراتب بیشتره ان شاالله خدا به همه کسانی که فرزند میخوان سالم و صالح رو عطا کنه

منی که همیشه مستقل بودم و همه کارم رو خودم میکردم و بیرون از خونه همه کار دست خودم بود حال برای کوچکترین خرید هم باید پدر یا همسر باشن.میترسم دخترک رو توی کریر بذارم و خودم بشینم پشت رول.

گاهی از شدت خستگی افسرده میشم و دلم میخواد گریه کنم.همسر خیلی حوصله به خرج میده .و یسری از رفتارهام رو تحمل میکنه

میترسم از نوشتن اینجا چون یه دفعه بلاگفا گند میزنه به همه خاطراتت و از بین میبرشون.متنفرم ازت بلاگفا.اگه مجبور نبودم یه لحظه هم اینجا نمیموندم

برچسب ها: شده بود , کوچولو , زندگیم , طوفان , آقای همسر , توی باغ , قدم زدیم , اینجاش خوب , زندگی , امتحان , کارهای , انجام , علاقم , اینجاش , میتونم , زندگیم , اردیبهشتی , آقای همسر , توی شهر , برج میلاد , خوب بود , تجربه , باغچه , میلاد , رفتیم , مهمون , بودیم , تهران , آقای همسر , سال جدید , تحویل , انجام , میشدیم , روزهای , خودمون , این سال , شادی میخوام , میخوام برای , جدید ازت , سال جدید , میخوام , عزیزانم , خدایا , میکردم , توی خونه , انرژی های , خارج کردم , آقای همسر , وبلاگ , انرژی , میکنه , میکنم , میکنه , میکنم , دوست داره وقتی , خیلی دوست داره , دوست داره , داره وقتی , خیلی دوست , اونم ذوق , یاد میگیری , پرنیا خانوم , میکنه , پرنیا , میکنم , میخواد , دنیای , اتاقش , خانوم , میبرم , دلم میخواد , دخترک , روزها , میخواد , میترسم , بلاگفا , حوصله , میگذره , روزهای , میکنم
زمان: 2018-05-16 17:45:04

پرنیا خانوم اومد

سلام

 

بعد از یه مدت نبودن .

 

باید بگم که الان که دارم مینویسم صدای نفس های یه فرشته کوچولو که صاف از بهشت اومده و مهمون ما شده کنار گوشمه.از خدا برای هر کسی که ارزو داره از ته دل میخوام که اولاد سالم و صالح بهشون عطا کنه.

 

خوب باید بگم که سی و یکم فروردین در حالی که تقریبا ساک نی نی رو بسته بودم مرتب بود و مونده بود وسایل خودم صبح اومدم خونه پدرم با یه استرس تقریبا مداومی برای فرداش که نوبت عمل داشتم.از روز قبل خودم مشکوک شده بودم به سوراخ شدن کیسه آب بالاخره عصر شد و همسری اومد که بریم بیمارستان برای رزرو کردن تخت و ...بعدش بریم منزل پدر شوهر.

 

توی بیمارستان یسری کارها رو کردن و من رو فرستادن بخش زنان برای معاینه.همونجا خانوم ماما تشخیص داد کیسه اب سوراخ شده و اعلام کرد به من لباس اتاق عمل بدن و اماده بشم برای عمل.منو میگی اینقدر این مراحل تند بود و یهوویی که از شدت شوک فقط میخندیدم.همسر طفلک رو صدا زدن و اون هم به خیال اینکه الان کیفم رو میده دستم و میریم با توضیحات ماما روبرو شد و شوکه شده بود.به وضوح این رو تو صورتش میدیدم.همه چی خیلی ناکهانی بود برای جفتمون.هر چی میخواستم بهش بگم چی رو از کجا برام بیار وسط حرفم گریه م میگرفت و سرمو میذاشتم رو دوشش.اون هم هول کرده بود.گفت الان زنگ میزنم حاج اقاشون بیان پدرم مادرم رو میگفت.همراه منم یه خانوم دیگه بود که اونم تو هفته سی و شش درد داشت و براش سزارین اورژانسی در نظر گرفته بودن مثه من.صدای ماما رو میشنیدم که داشت با دکترم تماس میگرفت که بیاد و خدمه که کمکم میکرد لباس اتاق عمل بپوشم.باید بگم زایمان برای هر مادر یه تجربه فوق العاده غیر قابل وصفه.دیگه با خودم کنار اومده بودم و حتی ته دلم از اینکه یهو تو شرایط زایمان قرار گرفته بودم راضی هم بودم.اصلا ادم اهل انتظاری نیستم.مطمئن بودم که اگه برم خونه برای فردا صبح.این شب برای من یه سال میگذره.در حالی که خانوم دیگه همش گریه میکرد و نااروم بود من سکوت کرده بودم و سعی میکردم با ایت الکرسی و ...خودمو اروم کنم گاه گداری هم یه قطره اشک اروم از چشمم میچکید.تا اینکه دکتر رسید و اون خانوم رو بردن .عملش به نظرم خیلی طول کشید تو این فاصله مادرو مادر همسر و خواهرش یکی یکی اومدن دیدن منو و برام ارزوی زایمان راحت کردن و خوشحال و در عین حال شوکه بودن.تا اینکه تلفن به صدا درومد و از اتاق عمل منو خواستن

برچسب ها: شده بود , کوچولو , زندگیم , طوفان , آقای همسر , توی باغ , قدم زدیم , اینجاش خوب , زندگی , امتحان , کارهای , انجام , علاقم , اینجاش , میتونم , زندگیم , اردیبهشتی , آقای همسر , توی شهر , برج میلاد , خوب بود , تجربه , باغچه , میلاد , رفتیم , مهمون , بودیم , تهران , آقای همسر , سال جدید , تحویل , انجام , میشدیم , روزهای , خودمون , این سال , شادی میخوام , میخوام برای , جدید ازت , سال جدید , میخوام , عزیزانم , خدایا , میکردم , توی خونه , انرژی های , خارج کردم , آقای همسر , وبلاگ , انرژی , میکنه , میکنم , میکنه , میکنم , دوست داره وقتی , خیلی دوست داره , دوست داره , داره وقتی , خیلی دوست , اونم ذوق , یاد میگیری , پرنیا خانوم , میکنه , پرنیا , میکنم , میخواد , دنیای , اتاقش , خانوم , میبرم , دلم میخواد , دخترک , روزها , میخواد , میترسم , بلاگفا , حوصله , میگذره , روزهای , میکنم , باید بگم , اتاق عمل , خانوم دیگه , عمل منو , لباس اتاق , اینکه , خانوم , زایمان , میکرد , میگرفت , سوراخ , اومده , بیمارستان
زمان: 2018-05-16 17:45:05

شمارش معکوس

خوب شمارش معکوس هم آغاز شد.

دیشب رفتم دکتر و پس از براوردهای مختلف با خودم به این نتیجه رسیدم که سزارین کنم بهتره و میدونم که بعد از عمل چه مصائبی بر سرم میاد ولی پذیرفتم.دکتر هم برای یک اردیبهشت اگر خدا بخواد به من نوبت عمل داد روز قبل از میلاد مولا علی (ع).

فردا آخرین روزیه که میام سر کار و به خاطر معضل نداشتن مرخصی از سالهای قبل سعی کردم تا جایی میتونم بیام و به مرخصی امسالم دست نزنم بذارم برای وقتی نی نی اومد.

تقریبا اکثر کارها رو کردم میمونه بستن ساک خودم و آرایشگاه و رفت و روب نهایی خونه.

همه منتظرن تا نی نی ما بیاد و هر روز چندین بار تماس مختلف دارم .

نی نی هم داره آخرین شیطونکیاشو میکنه و میدونم یه روزسی دلم برای این روزهایی که خدا باز هم یارم بود و کمکم کرد ولی خوب بهر حال سختی های خودش رو  داشت تنگ میشه.

ولی باید بگم بارداری هر روزش استرسه.ولی ان شاالله نهایتش شیرین باشه.

دو سال پیش مثه این روزها شمارش معکوس رو شروع کرده بودم برای عروسی.هر چند نی نی گه قرار بود طبیعی به دنیا بیاد همون تاریخ عروسیمون به دنیا میومد ولی خوب انتخاب سزارین بود.

به دعای تک تک دوستان شدیدا نیازمندم

 

برچسب ها: شده بود , کوچولو , زندگیم , طوفان , آقای همسر , توی باغ , قدم زدیم , اینجاش خوب , زندگی , امتحان , کارهای , انجام , علاقم , اینجاش , میتونم , زندگیم , اردیبهشتی , آقای همسر , توی شهر , برج میلاد , خوب بود , تجربه , باغچه , میلاد , رفتیم , مهمون , بودیم , تهران , آقای همسر , سال جدید , تحویل , انجام , میشدیم , روزهای , خودمون , این سال , شادی میخوام , میخوام برای , جدید ازت , سال جدید , میخوام , عزیزانم , خدایا , میکردم , توی خونه , انرژی های , خارج کردم , آقای همسر , وبلاگ , انرژی , میکنه , میکنم , میکنه , میکنم , دوست داره وقتی , خیلی دوست داره , دوست داره , داره وقتی , خیلی دوست , اونم ذوق , یاد میگیری , پرنیا خانوم , میکنه , پرنیا , میکنم , میخواد , دنیای , اتاقش , خانوم , میبرم , دلم میخواد , دخترک , روزها , میخواد , میترسم , بلاگفا , حوصله , میگذره , روزهای , میکنم , باید بگم , اتاق عمل , خانوم دیگه , عمل منو , لباس اتاق , اینکه , خانوم , زایمان , میکرد , میگرفت , سوراخ , اومده , بیمارستان , ولی خوب , شمارش معکوس , آخرین , مرخصی , میدونم , سزارین , معکوس , شمارش
زمان: 2018-05-16 17:45:05

افتتاحیه سال نود و پنج

سلام

سال نو مبارک

امسال اولین سالیه که اینقدر با تاخیر میام اینجا و مینویسم.هر سال یه پست داشتم اختتامیه و افتتاحیه.اهدافم رو برای سال جدید مینوشتم.

سال نود و چهار با همه بدو بدو های آخر سالش گذشت.حجم کارهای تلمبار شده من خیلی زیاد بود که شرایط و وضعیت جسمیم هم باعث کند پیش رفتن کارها میشد ولی بالاخره انجام شدن و من با انجام هر کدومش نفس راحت میکشیدم .همش میترسیدم تو این هیر و ویر نی نی یهو به دنیا بیاد و خیلی از کارهای من باقی بمونه .تو روزهای آخهر سال اتلیه هم رفتم .خونه تکونی با همه سختیش انجام شد این بین مادر پدر نازنینمم خیلی کمکم کردن و همسر مهربونم.دستتون رو میبوسم.اتاق نی نی چیده شد.یکی از سفارشات ما به سال نو رسید و یکی دیگه نه.

خوبی تعطیلات امسال این بود که همسری تمام مدتش رو تعطیل بود و کنارم بود وجودش خیلی آرامش بخش بود برام.چند روز اول تعطیلات که مادر پدر آقای همسر رفتن سفر مشهد مقدس و یه جورایی متفاوت با سال های گذشته شروع شد.

ولی در کل خیلی خوب بود .بدنم و روحم شددددیدا به استراحت نیاز داشت.از بیست و سوم اسفند استعلاجی گرفتم و نرفتم سر کار .آی چسبید!

روز آخر هم به همراه خانواده همسر رفتیم باغ پدر شوهر که برف میومد و هوا حسسسابی سرد بود همسر یه کرسی ابتکاری درست کرد و خیلی خوب گرم شدیم.

این بین توی تعطیلات یه چند روزی ورمم زیاد شده بود و یه لکه رو صورتم ایجاد شده بود که با مصرف مولتی ویتامین خدا رو شکر بر طرف شد.لک بارداری به دلیل کمبود ویتامینه .و انگار قرص امگا سه به من نمیشاخت و ورم میاوردم.

این هم هفت سین امسال ما

به رسم هر سال خدای مهربونم تو تک تک لحظات ازت ممنون هستم .سپاست رو میگم که این همه در حق من لطف کردی و تو ادامه مطلب یکم باهات خصوصی تر صحبت میکنم.

 *پینوشت: من و لیلی عزیزم با هم این راه رو شروع کردیم نی نی هامون از نظر هفته های بارداری همسن بودن ولی پسرک لیلی جون عجله داشت بپره بغل مامان باباش و زودتر اومد .لیلی عزیزم وقتی عکسشو تو اینستا دیدم دلم پر کشید .خیلی تبریک میگم گلم

 

برچسب ها: شده بود , کوچولو , زندگیم , طوفان , آقای همسر , توی باغ , قدم زدیم , اینجاش خوب , زندگی , امتحان , کارهای , انجام , علاقم , اینجاش , میتونم , زندگیم , اردیبهشتی , آقای همسر , توی شهر , برج میلاد , خوب بود , تجربه , باغچه , میلاد , رفتیم , مهمون , بودیم , تهران , آقای همسر , سال جدید , تحویل , انجام , میشدیم , روزهای , خودمون , این سال , شادی میخوام , میخوام برای , جدید ازت , سال جدید , میخوام , عزیزانم , خدایا , میکردم , توی خونه , انرژی های , خارج کردم , آقای همسر , وبلاگ , انرژی , میکنه , میکنم , میکنه , میکنم , دوست داره وقتی , خیلی دوست داره , دوست داره , داره وقتی , خیلی دوست , اونم ذوق , یاد میگیری , پرنیا خانوم , میکنه , پرنیا , میکنم , میخواد , دنیای , اتاقش , خانوم , میبرم , دلم میخواد , دخترک , روزها , میخواد , میترسم , بلاگفا , حوصله , میگذره , روزهای , میکنم , باید بگم , اتاق عمل , خانوم دیگه , عمل منو , لباس اتاق , اینکه , خانوم , زایمان , میکرد , میگرفت , سوراخ , اومده , بیمارستان , ولی خوب , شمارش معکوس , آخرین , مرخصی , میدونم , سزارین , معکوس , شمارش , لیلی عزیزم , شده بود , خیلی خوب , مادر پدر , این بین , تعطیلات , امسال , انجام , بارداری , کارهای , مهربونم
زمان: 2018-05-16 17:45:05